گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

آخرين گفت و گو با توماس برنهارد

کورت هوفمان
ترجمه کاظم اميری

 

Bernhard

در کار هنر، توماس برنهارد دشوارترين راه را انتخاب کرد : آفريدن موسيقی به کمک کلمات؛ آنهم از ورای اثری «کميک ـ فلسفی». ساختن جمله ها ومنهدم کردن سيستماتيک مفاهيم روندی است که توماس برنهارد دائماَ به کار می گيرد تا به کمک آن انرژی پنهان کلمات را آزاد کند. مقصد هم هماره معنا کردن « هيچ » است به کمک طنز، از راه گفتن يک چيز و همزمان گفتن حرفی متناقض آن، از راه اغراق؛ از راه وارونه کردن اصل علت و معلول...

نثر برنهارد مثل مته عمل می کند: تکرار، چرخش و با هر چرخش کمی بيشتر به عمق رفتن.

نمايشنامه های او را همطراز آثار بکت می دانند و آخرين رمان او Effacement) ) را به عنوان يکی از شاهکارهای قرن بيستم در کنار اوليس جويس و در جستجوی زمان از دست رفته پروست قرار می دهند.

برای ما ايرانی ها که همواره يا از اين طرف بام افتاده ايم يا از آن طرف، آشنائی با آثار توماس برنهارد از اين نظر هم غنيمت است که ببينيم  در کار هنر می توان به والاترين اهداف زيبائی شناسيک نظر داشت بی آنکه غفلت کرد از فجايع دور و بر.

دوات

 

من فقط زمان کوتاهی اينجايی هستم!

 گفتگوهای کورت هوفمان (1) با توماس برنهارد طنز غريبی دارند. طنزی که فاصله ی ادبيات با روزنامه نگاری را طی کرده و به مرگ، به ادبيات و مرگ ختم می‌شود، به خنده ی طنز. در اين ايام هوفمان تازه حرفه ی روزنامه نگاری را شروع کرده، جوانی ﭘرشور و جويای نام و نان. و توماس برنهارد، يکی از مهم ترين درام نويسان اروﭘا، روزهای آخر زندگی اش را می‌گذارند، مسافری خسته، که مرگ را انتظار می‌کشد. برنهارد در روزهای آخر زندگيش به مرگ می‌خندد ولی ميل ترک کردن دنيا و زندگی را هم ندارد: درام، دريچه ای برای خنده و خلوص: چرا اين قدر می‌ترسيم، ما که می‌دانيم که فقط زمان کوتاهی اينجايی هستيم.

مترجم

 

برنهارد: اوه، خدايا!

هوفمان: سلام، آقا برنهارد.

برنهارد: شما؟

هوفمان: من حرفتان را جدی گرفتم، گفته بوديد که وقتی اين طرف‌ها هستم، می‌تونم به شما سر بزنم، در اوتناگ (2) هم همينطور، تلگرامی‌هم برايتان فرستادم...

برنهارد: ممکن است. حتماً اين طور است.

هوفمان: اوتناگ مطبوع تر از اولسدورف(3) است، آرام تر.

برنهارد: نه برای هر کسي. هاندکه را در نظر بگيريد، او را برداريد و بگذاريد اينجا، ﭘس از چند روز گريه کنان به طرف خواهرش خواهد دويد. اين طوريست. امروز اما نمی‌توانم چيزی بگويم. امروز ديگر از آن کارها نمی‌کنم، هر چه دلتان خواست بکنيد، بدون من.

هوفمان: اينکه نشدنی ست.

برنهارد: از من چيزی نمی‌توان بيرون کشيد، مگر من چه حرفی برای گفتن دارم؟

هوفمان: آن را ازتان خواهم ﭘرسيد.

برنهارد: در والدهانگ(4) ديدم که شما مثل يک قاتل به طرفم آمديد. چه مدتی ست که منتظريد؟

هوفمان: دو ساعت.

برنهارد: بيايد تو. يک چايی با هم بنوشيم. آن کاغذه چيست؟ احضاريه، احضار برای خدمت در ارتش آسماني.

هوفمان: من روی اين کاغذه چيزهايی يادداشت کرده ام.

برنهارد: چه کاغذ قشنگي!

هوفمان: روی اين کاغذ قشنگ نوشته شده: "چه تصوراتی را به مرگ ﭘيوند می‌دهيد؟"

برنهارد: ﭘيوند دادن اصلاً از دستم برنمی‌آيد. "ﭘيوند دادن"، اين کار نشدنی ست. ادامه اش چيه؟  شما اگر به جای من بوديد چه کار می‌کرديد، چطور تصوراتتان را به هم ﭘيوند می‌داديد؟

هوفمان: من به سوال جواب می‌دادم.

برنهارد: اين چه ربطی به ﭘيوند دادن دارد؟

هوفمان: شما می‌دانيد، که منظور چيست؟

برنهارد: من می‌دانم که مردم هميشه منظور ديگری دارند اما می‌گويند...

هوفمان: آيا به زندگی ﭘس از مرگ اعتقاد داريد؟

برنهارد: اينکه جفنگ کامل است. اين حرف به درد کاﺳﭘرل ضيعف می‌خورد، من به اين جور چيزها نيازی ندارم.

هوفمان: اگر آدم يک طوری ايمان داشته باشد.

برنهارد: اگه براش بايد زور زد، احمقانه است. آدم يا ايمان دارد و يا ندارد.

هوفمان: و شما ايمان نداريد.

برنهارد: من به هيچ چيز ايمان ندارم.

هوفمان: اميدوارم که حداقل به خودتان ايمان داريد.

برنهارد: چي؟ من نيازی ندارم که ايمان داشته باشم، وقتی بيدار می‌شوم و وقتی می‌ميرم. من حداکثر می‌توانم ايمان داشته باشم که شما فردا می‌آييد يا نه. البته در آن صورت سه دقيقه قبل يا شش دقيقه بعد از ساعت هشت خواهد بود. اين شايد ايمان باشد. و نيز شنيده ام که ايمان کوه يخ‌ها را آب می‌کند.

هوفمان: واقعاً ضرب المثل احمقانه‌ای ست.

برنهارد: من اينجور چيزها را نمی‌توانم، اين به اصطلاح جفنگيات جدی را . . . کانه‌تی واقعاً مسخره است: «شما چه احساسی داريد وقتی کلمه ی احساس را می‌شنويد؟»

هوفمان: چه احساسی شما داريد وقتی کلمه ی نفرت را می‌شنويد؟

برنهارد: شايد ضد عشق. اين مفاهيم – واقعاً همه شان جفنگند. و اگر به نظرات فيلسوفان بزرگ توجه کنيد، در آن صورت متوجه عمق مسخرگی خواهيد شد (می‌خندد).

هوفمان: شما انسان عجيب شادی هستيد. کيف می‌کنم.

برنهارد: که اين طور، که اين طوری هستم. مطمئناً اين طور است.

هوفمان: به رغم چيزهايی که شما تجربه کرده ايد.

برنهارد: من هميشه آدم شادی بوده ام، من هرگز طور ديگر نبوده ام.

هوفمان: در کتابها و نمايشنامه هايتان اما طرف ديگر زندگی را می‌نويسيد.

برنهارد: آدم می‌تواند شاد باشد و در ضمن چنان چيزهايی را بنويسد. شاد بودن مانع از عکس آن نيست.

هوفمان: آيا نوشتن برای شما گونه ای رهايی يا اعتراض است؟

برنهارد: نه، من عليه هيچ چيز اعتراض نمی‌کنم.

هوفمان: شما با همه چيز موافقيد؟

برنهارد: با همه چيز موافق هستم، بی چون و چرا.

هوفمان: ﭘس چرا می‌نويسيد؟

برنهارد: شايد به اين جهت که از همه چيز راضی هستم و از همه چيز احساس خوشبختی می‌کنم.

هوفمان: آيا احساس ملال و دلتنگی نداريد؟

برنهارد: ملال؟ نه، در آن صورت از بين می‌رفتم. چيزی مرا نگه داشته است، چيزی مرا به زندگی وصل کرده است. به هر حال عجيب است. من آدم سختی شده‌ام.

هوفمان: سخت، زيرا  به سوالات من جواب نمی‌دهيد. اما شايد آنها مهم نيستند.

برنهارد: همينطور است، اين حرفها مهم نيستند.

هوفمان: مهم اينست که شما آن طور عمل کنيد که دلتان می‌خواهد.

برنهارد: نمی‌دانم، آدم به هر حال عمل می‌کند.

هوفمان: من الان می‌روم.

برنهارد: خوب، باشد.

هوفمان: من با شما دو باره تماس می‌گيرم.

برنهارد: آخ، به اين زودی می‌خواهيد برويد؟

هوفمان: بله.

برنهارد: الان دو باره برای من خيلی زود است.

هوفمان: الان برايتان زود است؟

برنهارد: کار با من راحت نيست. فعلاً چيزی با هم بنوشيم.

هوفمان: حاضريد يک بازی کوچولويی با هم شروع کنيم. فرض کنيم که شما الان توماس برنهارد نيستيد، بلکه همسايه او هستيد، يک روستايی، يک دهاتی.

برنهارد: و من  چيزهايی درباره‌ی توماس برنهارد تعريف کنم؟

هوفمان: بله.  چه مدتی ست که توماس برنهارد اينجا در اولسدورف زندگی می‌کند؟

برنهارد: به نظرم مدت طولانی نيست، ولی او می‌گويد که بيست و ﭘنج سال است. اما او هنوز هم مثل يک تازه وارد است.

هوفمان: آيا تا به حال با او حرف زده ايد، با هم رابطه داريد؟

برنهارد: سالی يکبار. او به ندرت از خانه اش بيرون می‌آيد و وقتی بيرون می‌آيد می‌رود يکراست به طرف کليسا.

هوفمان: کجا می‌رود؟

برنهارد: به کليسا.

هوفمان: کی؟

برنهارد: شب ها، وقتی کسی آنجا نيست. ظاهراً او اعتماد نمی‌کند. می‌گويد که رابطه ای با کليسا ندارد و شايد به اين جهت [روزها رفتن به آنجا] برايش ناخوشايند است.

هوفمان: چه جور آدمی‌ست او، وقتی او را می‌بينيد؟

برنهارد: خجالتي، خيلی خجالتی. از همه چيز  هراس دارد، از آدمها هراس دارد، از کار هراس دارد.

هوفمان: حتماً روزنامه نگاران اينجا می‌آيند، آيا ﭘيش شما هم می‌آيند؟

برنهارد: اونها ﭘيش من می‌آيند و نه ﭘيش او، و من تعريف می‌کنم که حال او چطور است و چکار می‌کند.

هوفمان: شما شغل تان کشاورزی است؟

برنهارد: بله، من هميشه کشاورز بوده ام، ﭘدربزرگ‌های من کشاورز بودند، همه شان کشاورز بودند، بچه های من هم کشاورز هستند...

هوفمان: نظر شما در مورد چنين آدمی‌چيست؟

برنهارد: منظورت اونه که کشاورز نيست؟

هوفمان: اونی که می‌نويسد...

برنهارد: نوشتن واقعاً احمقانه است، به کسی کمکی نمی‌کند، نوشتن هيچه، هيچ.

هوفمان: آيا چيزی تا به حال از او خوانده‌ايد؟

برنهارد: بله، يکبار، اما خسته ام کرد.

هوفمان: چی؟

برنهارد: ديگر چيزی نمی‌دانم. او چرند زياد می‌بافد، او فقط نابودکننده و منحرف است و اين جور چيزها.

هوفمان: هر چه من ميکروفون را جلوتر می‌آورم شما بيشتر دور می‌رويد.

برنهارد: اين اساس تئوری لمس کردن من است.

هوفمان: تئوری لمس کردن؟

برنهارد: در غير اين صورت آدم‌ها همديگر را نابود می‌کنند، تصور کنيد که شما هی جلوتر بياييد و من هم همين طور، در اين صورت من توسط شما بيرون انداخته می‌شوم يا برعکس شما بيرون انداخته می‌شويد و اين طور ديگر چيزی باقی نمی‌ماند، در جريان نيروهای قوی.

هوفمان: آقای برنهارد، آيا هنوز هم برايتان رابطه ی اجتماعی ناخوشايند است.

برنهارد: رابطه‌ی اجتماعی يعنی چه؟

هوفمان: خيلی ساده، رابطه با ديگر انسان‌ها.

برنهارد: بله، نه – چرا؟ اين که هميشه تنها چيز مفيد بوده است.

هوفمان: چه رابطه‌ای با جنس ديگر داريد؟

برنهارد: هر روز يکی ديگر.

هوفمان: من منظورم رابطه انساني، رابطه بين دو انسان است.

برنهارد: اينکه واقعاً جفنگ است، رابطه‌ی انسانی! من گمان می‌کنم که اين امر از انسانی به انسان ديگر [متفاوت است]، در غير اين صورت مبتذل می‌شد، اين چيزها امور بديهی هستند، احتياجی نيست در موردشان حرف زده شود، برای اينکه هر کسی می‌داند که کجا ايستاده و چکار می‌کند. و ميليون‌ها زن توی دنيا هست، اگر ممکن بود که آدم با هر زنی رابطه می‌داشت، هر رابطه‌ای طور ديگر و با احساس متفاوتی می‌بود.

هوفمان: و سکسوآليته؟

برنهارد: اون ﭘيش هرکس نقش شديداً مهمی‌بازی می‌کند، سوای اينکه آدم چطور کارش را می‌کند.

هوفمان: نظرتان در مورد اين گزاره‌ی فرويد که می‌گويد خلاقيت از برين‌شدگی رانه‌ی سکسی نشأت می‌گيرد، چيست؟

برنهارد: اين که جمله‌ی عجيب و غريبی ست، فرويد خودش هم آدم عجيب و غريبی بود. او يک نويسنده ی متوسط بود و فقط چيزی را به جريان انداخت.

هوفمان: چه رابطه‌ای با ﭘاول ويتگنشتاين داريد؟

برنهارد: رابطه‌ی عاشقانه.

هوفمان: آيا می‌توانيد آن را تعريف کنيد؟

برنهارد: رابطه‌ی عاشقانه را نمی‌توان تعريف کرد. نمی‌دانيم از کجا می‌آيد و به کجا می‌رود.

هوفمان: ﭘس او يکی از دوستان خوب شما بود.

برنهارد: يکی از دوستان خيلی خوب. او خيلی باهوش بود، باهوش مثل همه و اغلب توی ديوانه‌خانه‌ها، که البته حالش را سر جا آورد. و بعد گفت وقتی من مُردم، دلم می‌خواد که دويست نفر برای خاکﺴﭘاری ام دعوت شوند و يکی سخنرانی کند. گمان می‌کنم فقط ﭘنج شش نفر آمده بودند و کسی سخنرانی نکرد. آغاز و ﭘايان يک فيلسوف. در ضمن او فيلسوف‌ مآب بود، البته کمی‌متفاوت از عمويش، او اهل موسيقی هم بود و برخلاف لوديک به موسيقی عشق می‌ورزيد، لوديک اهل موسيقی نبود. البته فقط "آريادنه در ناکسوس" (5) را دوست می‌داشت، هدفش همان بود، می‌خواست آن را در گموندن(6) کنار درياچه  اجرا کند، می‌گفت: "آنجا يک تماشاخانه‌ی چوبی روی درياچه درست می‌کنيم و "آريادنه در ناکسوس" را نمايش می‌دهيم با معشوقه‌اش در نقش زربينتا(7). او را در زالسبورگ – در جوانی - در "نی سحرآميز" ديدم. خواننده ی معروفی بود، امريکايی.

هوفمان: چرا شکست خورد؟

برنهارد: زيرا انسانهای معمولی نمی‌خواهند با ديوانه ها کاری داشته باشند، با به اصطلاح ديوانه ها. اکنون آنجا که می‌بايست "آريادنه" می‌بود، محل سوسيس کالباس شده است. مردم اين جور چيزها را بيشتر دوست دارند. از شما سوال می‌کنم: "اگر گرسنه بوديد آيا "آريادنه در ناکسوس" را ترجيح می‌داديد يا کالباس را؟" شايد شما هم برای کالباس تصميم می‌گرفتيد، اين طور نيست؟

هوفمان: من برای خواننده ی امريکايی تصميم می‌گرفتم، تا می‌شود نزديک آب . . .

برنهارد: بله، بله، آدم دلش می‌خواهد بميرد ولی می‌ترسد.

هوفمان: چقدر اين دوستی با ﭘاول ويتگنشتاين عميق بود؟

برنهارد: هر چه همديگر را کمتر می‌ديديم، اين دوستی عميق‌تر می‌شد. هميشه همين طور است. آدم به کسی دل می‌بندد که کمتر امکان ديدنش را دارد و وقتی طرف سر و کله‌اش ﭘيدا شد، دوستی ضغيف می‌شود. اين در مورد هر نوع دوستی صدق می‌کند.

هوفمان: در تشيع جنازه‌ی او شرکت نداشتيد؟

برنهارد: برای اينکه اينجا نبودم. من در آن روز مسافرت بودم، نمی‌دانستم که او مرده است، و گرنه شايد می‌رفتم، شايد.

هوفمان: برای اولين بار کی پی برديد که کارتان تمام است؟

برنهارد: نه يا ده سال ﭘيش، گمان می‌کنم.

هوفمان: چطور؟

برنهارد: برای اينکه يکدفعه همه جای آدم درد می‌کند. گمان می‌کنم که احساس جسم است، ديگر آدم به هيچ چيز ميل ندارد و هرشب فوقش يک ساعتی می‌تواند بخوابد. در مورد خودم اضافه کنم که قضيه چنان حتمی‌ست که ديگر نيازی به لرزيدن نيست، آيا شما هفته ی آينده زنده هستيد، قضيه تمام است اگر ﭘول آنجا باشد.

هوفمان: و شما می‌ترسيد؟

برنهارد: نمی‌دانم، از طرف ديگر چيز خوشايندی است، شايد به سن ربط داشته باشد.

هوفمان: ماجراجويی ديگر تمام شده؟

برنهارد: بله، يک طوری، يک جايی، تمام شده.

هوفمان: اما شما در موقعيتی نيستيد که بگوييد الان تمام می‌کنم؟

برنهارد: بر اساس اطلاعات ﭘزشکان می‌بايست خيلی وقت ﭘيش مرده باشم.

هوفمان: خيلی ها را مرده اعلام می‌کنند.

برنهارد: آنها زياد عمر می‌کنند. البته استثناﺀ هايی وجود دارند که قاعده را تاييد می‌کنند(می‌خندد).

هوفمان: در وين راحت تر هستيد تا اهلدورف.

برنهارد: فضا آنجا مطبوع تر است و علاوه بر آن شاه بلوط ها جلو ﭘنجره‌ام...

هوفمان: اما اون همه آدم ناآشنا...

برنهارد: حتما که نبايد باشان حرف زد، علاوه بر آن، آدمهای دلچسبی هستند.

هوفمان: اگر آدم ناشناس باشد، ولی شما را همه می‌شناسند.

برنهارد: من با ميل در گورستان‌ها می‌گردم... و گاهی کسی سر حرف را باز می‌کند.

هوفمان: اينکه ديوانه وار خسته کننده است!

برنهارد: خوب، ﭘس يعنی هيچ جا نمی‌توان رفت.

هوفمان: به اين خاطر از خانه‌ی روستايی‌تان خوشم می‌آيد، مثل يک قلعه است و آن خانه در آينود(8)هم همين طور.

برنهارد: اما شما نبايد خودتان را اينجا محبوس کنيد، در آن صورت نابود می‌شويد. اما اگر در را باز بگذاريد، باز هم کلک تان کنده است.

هوفمان: الان از من حرف بزنيم.

برنهارد: چرا که نه، ديگر فقط همين مانده است. البته من الان با کمال ميل با شما هستم.

هوفمان: آيا در اين کشور [اتريش] هم با کمال ميل زندگی می‌کنيد؟

برنهارد:  الان واقعاً ميل ندارم با آن کاری داشته باشم، قضيه به جايی رسيده که ديگر فراتر نمی‌توان رفت.

هوفمان: احساس ناتوانی؟

برنهارد: حرف مسخره‌ايست. نقشه‌ی جهان را نگاه کنيد. آيا ناراحت می‌شويد از چيزهايی که در هُنگ کُنگ اتفاق می‌افتد، آنها که مهم ترند. اما آن چيزها اهميت ندارند.

هوفمان: من که در هنگ کنگ زندگی نمی‌کنم.

برنهارد: تفاوتی نمی‌کند کجا آدم زندگی می‌کند. من خرده ﭘا نيستم. غير قابل تحمل است. آنها هر کاری دلشان می‌خواهد می‌کنند.

هوفمان: آنها که به هر شکلی کار خودشان را می‌کنند.

برنهارد: آن کشور جوانه نزده ﭘژمرده خواهد شد.

هوفمان: اما چيزهايی هم وجود دارند که اين قدرها هم وحشتناک نيستند.

برنهارد: به فکر آنها نباشيد.

هوفمان: ديگر ديرم شده.

برنهارد: فعلاً چيزی بنوشيم.

هوفمان: برای من تعجب آور است که شما با اين وضع سلامتی‌تان می‌توانيد اين قدر توليد کنيد.

برنهارد: اما من کار ديگری نمی‌کنم.

هوفمان: و ترس، آيا نمی‌ترسيد که نتوانيد ديگر بنويسيد؟

برنهارد: ترس هميشه دارم. مرا هميشه دنبال می‌کند، طوری که نمی‌توانم چيزی بنويسم يا کاری انجام بدهم. اما اين ترس پايانی طبيعی خواهد داشت، شما نگران نباشيد.

هوفمان: من نگران نيستم.

برنهارد: (می‌خندد) هرکسی با ميل زندگی می‌کند، بويژه وقتی که ﭘير شده باشد. اينش اتفاقاً جالب است. در آغاز آدم ولخرجی می‌کند ولی بعدش باج می‌گيرد، يک جوری، گور بابای طرف.

هوفمان: چرا باج گرفتن؟

برنهارد: چه می‌دانم، همين طوری ﭘيش می‌آيد، آنچه آدم دلش می‌خواهد، اتفاق می‌افتد. به اشکال مختلف.

هوفمان: فکر نمی‌کنم که اين قدر زرنگ و حقه باز باشيد.

برنهارد: شايد هستم، جزو ضروريات است. نخست مثل يک خوابگرد انجام می‌دهيم و بعدش خودمان هم تعجب می‌کنيم که چطور چنين چيزی صورت گرفته است. تمام.

هوفمان: تمام؟

برنهارد: در اين ساعت می‌خواستم اطو کنم.

هوفمان: اطو؟

برنهارد: بی شک شما نمی‌توانيد به خوبی من اطو بکشيد. در اطو کشيدن استادم.

هوفمان: من اصلاً نمی‌توانم اطو کنم.

برنهارد: خيلی ساده است، مثل اينکه آدم تنيس بازی می‌کند، من اطو بازی می‌کنم.

هوفمان: به نظرم کاريست زائد و غيرضروری.

برنهارد: اينها اطو شد، يخه تمام شد.

هوفمان: بله، بله.

برنهارد: و اغلب چيزهايی که در بدن راحت هستند، اطو شده هستند، در غير اين صورت مثل وصله ﭘاره ديده می‌شود، و هر چيزی که اين طور آويزان می‌شود برايم ناخوشايند است، احساس می‌کنم که الکتريکيزه شده ام.

هوفمان: آيا سر و وضع لباس و ظاهر برايتان خيلی مهم است؟

برنهارد: چی؟ نه، من راحتی را دوست دارم، ظاهر قديم ها نقش مهمی‌بازی می‌کرد، من بسيار مغرور و خودخواه بودم، شايد الان هم هستم، مثل قديم ها، شايد، اما از زاويه‌ای متفاوت.

هوفمان: از چه زاويه ای؟

برنهارد: خدای من! آنقدر چيز وجود دارد.

هوفمان: مثل توماس برنهارد خانه دار...

برنهارد: لباس‌ها را کافی‌ست در ماشين لباسشويی بريزيم و بعد آويزانشان کنيم.

هوفمان: برای خيلی ها اين کار زياد است.

برنهارد: اينکه کاری نيست، تا آب چای جوش بيايد، لباس‌ها را اون تو می‌ريزم و تا به خانه برگردم، خشک شده‌اند.

هوفمان: غذا هم میﭘزيد؟

برنهارد: من هيچوقت نمی‌ﭘزم. همشه به رستوران می‌روم، فوقش روی بخاری سوپی، فرنی داغ می‌کنم يا وقتی خواهرم اينجاست چيزی درست می‌کند، و وقتی تمام شد کسی نمی‌ﭘسندد، زحمت زياد و عرق ريزی و نتيجه بايد به هر قيمتی خوب باشد، ولی معمولاً نيست.

هوفمان: چه رابطه ای با برادرتان که ﭘزشک است داريد؟

برنهارد: خوب، برادرانه. اين رابطه بسيار فرعی، معمولی و همزمان ﭘر از تناقض است، به واقع رابطه‌ی خيلی خوشايندی‌ست، بعد از اينکه هر کدام از ما اين قدر متفاوت شده‌ايم، ديگر مشکلی وجود ندارد. اين طوريست. ماشين‌تان را کجا ﭘارک کرده‌ايد؟

هوفمان: توی دره.

برنهارد: ﭘس چطور اين بالا آمديد؟

هوفمان: با کفش کوهنوردی.

برنهارد: من هم روزی از اين کفش ها داشتم.

هوفمان: ميشود شب و روز ﭘوشيد.

برنهارد: بله، مثل اينکه در خواب کوهنوردی بکنيم (می‌خندد).

هوفمان: حمل کردنشان سخت است.

برنهارد: مثل دندانهای مصنوعی، بايد بر آنها تسلط ﭘيدا کرد، دو ماه نبايد ضعف نشان داد. و الان خوب به دندانهای من نگاه کنيد، دندان يک مثال بود [می‌بينيد]  هنوز حرفم تمام نشده شما توی لب‌های من گير کرده ايد، منظورم خودم نبود، من چيزهای مصنوعی ديگری دارم و [می‌بينيد که] يک بيان غلط مثل يک آرواره ی مصنوعی عمل می‌کند.

هوفمان: آيا از مرگ می‌ترسيد؟

برنهارد: نه، مرگ که خيلی نزديک است. گاهی از آدم‌ها می‌ترسم، و اين طور که آنها هستند، اما مرگ ترسی ندارد.

هوفمان: برغم مشکلات سلامتی؟

برنهارد: اغلب آدم می‌ﭘرسد که آيا ديگر معنايی دارد، اما بعد باز هم دوره ای ﭘيش می‌آيد که راحت‌تر است و باز هم با ميل زندگی می‌کند.

هوفمان: آيا در کودکی سعی کرده ايد خودتان را بکُشيد؟

برنهارد: خوب، هر کسی چنين چيزها و داستانهايی را تجربه کرده است.

هوفمان: هر کسی اين کار را نمی‌کند.

برنهارد: چقدر آدم می‌شناسم که می‌خواستند خودشان را بکشند(می‌خندد)

هوفمان: منظورم اقدام به اين کار است.

برنهارد: درصد بالايی خودشان را ﭘايين می‌اندازند،يا با گاز می‌کشند، چه می دانم، می‌آويزند . . .

هوفمان: چنين چيزی را امروز می‌توانيد تصور کنيد؟

برنهارد: هر چيزی را می‌توانم تصور کنم، اما من مطمناً مثل يک افليج به زندگی ادامه نخواهم داد.

هوفمان: شما خسته به نظر می‌رسيد.

برنهارد: بله، برويد ﭘيش مامانتان. اما خيلی جالب و دلﭘذير بود، يک نوع سبک شدن.

هوفمان: برای چايی تشکر می‌کنم.

برنهارد: خيلی خوب، خيلی دلﭘذير بود، واقعاً.

هوفمان: برای اين بعد از ظهر و غروب دلﭘذير از شما تشکر می‌کنم، به اميد ديدار.

برنهارد: خيلی خوب، به اميد ديدار. باز هم به اين طرف‌ها سر بزنيد وقتی اين نزديکی‌ها هستيد.

هوفمان: چه مدت در اوتناگ می‌مانيد؟

برنهارد: من فقط زمانی کوتاه اينجايی هستم، زيرا برای مدتی طولانی گم و گور خواهم شد، به آرامش نياز دارم و دلم می‌خواهد کسی را نبينم.

هوفمان: منظورتان از گم شدن چيست؟

برنهارد: گم شدن يعنی ديگر اينجا نبودن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - Kurt Hofmann: Aus Gespraechen mit Thomas Bernhard, 1990.

2 - Ottnang

3 - Ohlsdorf

4- Waldhang

5 - Ariadne auf Naxos, Musik von R. Strauss und Text von Hugo von Hofmansthal

6 - Gmunden

7 - Zerbinetta

8 - Einoed

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت