رضا
سیروان
انجیل نگار
سرب تفتخورده مینهند کنار سر کودک
که فرو پیچیده به کابوس تو به تو و
غلت میخورد از چشمان تا بو به پوست
خواب بگیرد و برخیزد:
شاه و شاد شوی پسر
یادم مانده
آنکه صحرا به صورت داشت
همو او او کمک کار دوزخی
که با افاده یاری میداد
یاری میداد و میفرسود در جان
حبههای انگور شکل سعادت را
میگفت آن دو درخت شاخه از عشق در هم
فرو بردهاند
من که دیدم، بیشتر نبرد بود
و رام کنندهی گیاهان سرکش آن پر
آذین
که دعاهای توش-ربا میخواند
مثل هشداری
چشم ام را به هوای زخم خورده بینا کرد
یادم مانده وقتی بی سال در مادرت بودی
و چیزی بودی چون آن ورم کرده از
خلسهی بودن
چیزی بودی نه مثل آن ناچیزهایی که نور
فارق بر ایشان نتابیده
درخشاندی در خونات گرگها را
و شب را معلمات کردی
رفتی کنار آن آن پدرِ در دوردست
که مثل دریایی بر اسباش موج داشت
و همچنان که تو زنده میشدی از روایح
کاری صمغ و خون
میمرد آن و میریخت از زین طلاییاش
یادم مانده مزاری به روی اسب
که پله میخورَد به گلوی اسب
و آن آن لطمهی چیره را در شیهه
میترکاند
یادم مانده
من که در چشمانداز
مثل خارشی بر تپه حس میشدم
میدیدم دو بیماری پنجه افکندهاند در
هم به آسمان و میکوشند شیوع کنند
مهلکهوار
تو شادمانه در پرواز بودی
از دست میدادی شادمان دستها را
و میرقصیدی و می دادی صورت را به
ازای عقاب پاها را به ازای تبی در آخر
آگوست
به ازای آن شانهها که رویاش نوشته
بود فورتونا فورتونا دوبار اریب
میدادی سرتاسرت را
و مادرت می ایستاد فارغ
یادم مانده در دل میخواندی :
آدم دلاش میخواهد به سوی آن رود
پرخاش کند و به سوی آن رود
از سَرور مرگ سلام بگیرد و ورق خورد
به سوی آن رود و نعره کشد
و آتش که مادگی شب شده بود
و سلطنت مکندهاش را حول تو میکرد تا
مادرت شود
به درونات میگرفت که پیش پیش بزایدت
و یادم مانده
مردد و محفوظ در صلحی سوزان
که با چند حرف حلقی و بارانی کج بار
تزئین شده بود
باز آمدی
و من گرسنگی می کشیدم و بر باصرهای
میزان میشدم که مرز میان چیزها را
میزدود
کودک، شیرجستی میزند به زندگان با
دنبالهی خونی کنج کاو بر شیار
دهاناش که میخواهد از تن دور رود و
میچکد به ملحفهها میچکد به فرشها
و بچکد به زمینها به قلبها بچکد
کودک به یادم که بماند.