و. م. آیرو
بازگشت
وسطهای کار، درست وسطهای کار، که مثل همیشه هولِ
عظیم خیز برمیدارد و وزن انسان و شیء را
چندچندان میکند، لیوان از دستم افتاد، چهل تکّه
شد و ریخت بر کفِ اتاق. درست چهل تکّه.
تازه
رسیده بودم به «نرمای مغز» به «وخیمترین زخمهای
پنهان در روح» به «وحشیترین صفات ذاتیِ انسان» به
«لختههای خونِ جاریشده از جدارِ دیوارها،
سنگفرشها...» به «چیزهای زنده، کاملاً زنده:
سرخی گوشت، سفتیِ رگ، سفیدیِ استخوانِ» به «لاشهی
نیمساعتهی یک مُردار...» و ایستاده بر بلندای
این خرابهی متروک، خیره نگاه میکردم به اجسادِ
من، چهل تنِ بیجان، که هرکدام به شکلی از اشکال
بهقتل رسیده بود: دو لوزی فَرقشکافته، سه
ذوزنقهی دستپَریده، پنج پنجضلعی نامنتظم
آماسکرده، هجده نوع مثلثِ متعفنِ بیضهترکیده،
هشت نوع مستطیل رودهدرآمده و چهار چهارگوشِ
گوشبریده...
بر
خُردههای شیشه پا گذاشتم و از اتاق زدم بیرون.
خانه را ترک کردم و اجساد را پشت سر گذاشتم. ـ
به
جائی رسیدم که هوا در رنگ و بویی از چیزهای بَدَوی
سبُک میشد؛ چنگ میزدم در آن و بیشکلی دستم را
در خود میبُرد و مرا، تمامِ مرا در درونِ خود فرو
میلغزاند... فرو میلغزیدم و چشمی نبود، که
ببیند شنای آن جنینِ زیبا را در آب.