jeudi, 21 avril 2016
انسیه اکبری
دو شعر
تو توی تلوزیون بودی
جایی در بینشانهترین نقطه یک تبلیغ
من تورا دیدم که بخوبی در یک محصول خلاصه
میشدی
عطر تنت مخلوطی بود از رایحه کیکهای خانگی
وبوی ماشین چمنزنی ...
یک مرتبه چیزی جایی تمام شد و
صفحه برگشت به جنگهای چریکی درعراق
به اسیدپاشی توی خنده زنها
به جیره بندی دردهای مسری و ثبتنام از
اندامهای متقاضی
دوباره تو گم شده بودی، درهمهمه شلوغی مانیتور
اما من دیدمت، درسه کنج ...
همانطور که مراقب اطرافت بودی به من لبخند زدی
وهفت تیر را توی شقیقهات خالی کردی
این خاطره مال دیروز است:
مردهای زیادی توی ساحل جمع شده بودند
حتی یک زن هم نبود
جز زنی که مردها به کپلهایش خیره مانده بودند
و
بالاتنهاش را کوسه خورده بود.
***
آب بنفش میشود
قرمز میشود
بنفش میشود
قرمز میشود
بنفش میشود
قرمز میماند ...
آنها سر تو را که روسری بنفش داشتی
بالای چشمه بریده بودند.
انسیه اکبری- سیدنی
Ensieh_akbari@hotmail.com